شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه رو به رو عاشق او

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او...


با خویش همیشه دشمنی ای دل من

چون سایه به دنبال منی ای دل من

هرچند که از سنگ تو را ساخته اند

یک روز تو هم نی شکنی ای دل من


روی سحری ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه ی روزهای من بودم و تو

آنقدر ندیدمت که دیدن داری


صد بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آئینه شدم باز شکستند مرا


چون باد هوای کوی و برزن داریم

پیراهنی از عبور بر تن داریم

هر جاده قدم قدم تو را می گوید

ما آمدنی به رنگ رفتن داریم

شعر ها رو بخون و نظر بده


 

نوشته شده توسط ایمان در 86/12/04 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت